تبلیغات
Best Stories About Korea - The Romance Of My lifeداستان دوقسمته
 
Best Stories About Korea
درباره وبلاگ


به وبلاگ داستان های کره ای خوش امدید
اگه دوست داری نویسنده شی با خوندن
قوانین تو پست ثابت بگو
ما رو با عنوان Best Stories About Korea
لینک کنید

مدیر وبلاگ : Sara
نظرسنجی
اگه قرار باشه یکی از عضای دبل معلم ترم اخر فیزیکت باشه و تو هیچی از فیزیک ندونی،ترجیح میدی کی معلمت باشه؟؟؟؟؟؟








برچسبها
شنبه 2 شهریور 1392 :: نویسنده : کیم جاندی
سلام بچه هااااااااااااااااا این داستان خیلی برای من مهمهههههه و من خیلی دوستش دارم چون یه داستان قدیمیه کوتاهه...
راستش توی میهن بخاطر مشکلات دو پارته میشه وگرنه یه داستان یه پارته هست. راستش داستانشو خیلی دوست دارم و اینم جزو اولین داستان کوتاه هایی بوده که نوشتم بخاطر همین کمی ویرایش شدهههههههه...
تیزر:
نقش اول زن:مریم/ساحل(ساحل همون لیلی خودمونه)
نقش اول مرد:کیم هیون جونگ
ژانر:درام(غمگین)/رمانتیک
خلاصه:
داستان در مورد چند تا دختره که برای ادامه ی تحصیل به کره میرن. همه ی اون دخترا عاشق گروهای کره ای هستن بغیر از یکی شون که فوق العاده از پسرا و دخترای کره ای نفرت داره تا اینکه تقدیر یه سرنوشتی رو برای این دختر رقم میزنه...سر نوشتی که اصلا به نفعش نیست اما برای خواهرش خیلی شیرینه و برای همین....این دختر چاره ای جز قبول سرنوشت نداره تا اینکه...
داستانشو خیلی دوست دارم چون قدیمیه و جزو اولین داستانام بوده..
پوستر داستان:
http://www.8pic.ir/images/78150079376875975797.jpg
داستان عشق زندگی من:
اهههههههههههههههه چرا صداشو خفه نمیکرد؟ با حرص جیغ زدم:((اه پرستو اون تن لشتو تکون بده اون ساعتو قطع کن..)) صدای جیغ پرستو در اومد:((من نمیتونم...اخخخخ ساحل بیا اینا ناکارم کردن..))ای بابا...جیغ زدم:((آخه احمق بدرد نخور میگم زود بلند شو...دهَه!!یادت باشه ازم کوچیکتری ها..)) پرستو:((خب حالا..خوبه یه روز فقط ازت کوچیکترم.))ناگهان صدای جیغ مریم رو شنیدم:((آآآآآآآآآآخ ساحلللللللللل ایییی کمککککک..)) تند تو جام نشستمو با حالت دفاعی:((کی خواهرمو اذیت کرده؟)) که با دیدن مریم که هر هر میخندید اه بلندی کشیدم. مریم خندید که جیغ زدم:((اه میذاشتی حداقل کپه ی مرگمو بذارم خوابمو ببینم.)) مریم با ذوق حرف زد:((خواب چی؟منحرفی؟)) ای خدا.....خوب بود سه سال ازم بزرگتر بود وگرنه هر کی نمیدونست فکر میکرد مریم کوچیکتره...اهی کشیدم که ناگهان مهدیس داد زد:((ساحل میکشمت..اخه اینجام جا بود ما اومدیم؟ من حاضر بودم برم قزوین ولی سئول نیام.)) نگاهی عاقل اندر سفیح بهش انداختم:((خله مثل اینکه این خواهر من همه مونو کشوند اینجا ها..)) راستش من و مریم مادرامون با هم فرق داشتن راستش مادر مریم تومور مغزی داشته..پدر مریم بعد از مرگ اون خیلی افسرده میشه تا اینکه مامان منو که یه دختر ایتالیایی هست رو میبینه و با اون ازدواج میکنه.من و مریم خواهرای خوبی برای هم بودیم ولی قیافه ی من خیلی غربی بود و قیافه ی اون قشنگ شرقی میزد. خلاصه...بگذریم!نگاهی به مریم انداختم. راسش مریم طراح لباس یه گروه معروف بود.اسمش چی بود؟اها دابل اس....من و پرستو و مهدیسم دانشجو بودیم بیکار بیکار!!!دو تا دوست دیگه هم داشتیم. نگار و مارال که دوتاون چهار سال ازمون بزرگتر بودن...اروم گفتم:((بچه ها بهتره بریم ریش سفیدو بیدار کنیم.)) همه ریز ریز خندیدیم. نگار پرستار بود اما واقعا رقاس ماهری بود من و مهدیس هم کلاس رقص میرفتیم راستش من باله هم بلد بودم.و..اممم مارال رقصش خیلی قشنگ و خوب بود و زونبا هم اموزش میداد. و دیگه اینکه مارال اهنگ ساز بود. با هم سمت اتاق مارال و نگار رفتیم. پای مارال تو دهن نگار بود و نگار هم دستشو دور کمر مارال حلقه کرده بود و پاش رو باسن مارال بود. خلاصه خیلی خنده دار خوابیده بودند. من و مریمو بچه ها نگاه های شیطانی بهم انداختیمو با هم جیغ زدیم:((جیـــــــــــــــغ..)) که یهو دوتاشون از خواب پریدن که مارال با دیدن ما جیغ زد:((کثافتاااااااااااااااا...)) که هممون با خنده از دستش فرار کردیم.بعد از صرف صبحونه به دانشگاه رفتیم. دستمو برای جرالد تکون دادم. راستش جرالد مثل برادرم بود و  دوماهی بود که با هم رفیق بودیم. با خوشحالی سمتم اومد و باهم دست دادیم. پرستو هم سرگرم بچه ها شده بود و هی خالی میبست. من و مهدیس و جرالد خیلی باهم مچ بودیم. جرالد واقعا پسر خوشگل و صدابته باحالی بود.بعد از تموم شدن کلاسا به سمت خونه روونه شدیم. داخل اتاقم شدم که صدای مریم اومد:((امم میشه بیام تو؟))
-تو که داخل هستی دیگه اجازت برای چیه؟
-باشه بابا..ساحلی حدس بزن چی شد؟
-اخ جوون بالاخره از کره میریم؟
-نه....دابل اس به رقاص نیاز داره منم شماها رو معرفی کردم. وای ساحلی فکر کن؟؟؟برین باهاشون برقصین و..
که داد زدم:((چی؟؟؟به چه حقی؟)) و توی جام ایستادم. اخمامو به شدت توهم کردم:((یعنی چی؟هاه؟؟؟ هی من هیچی نمیگم اونوقت تو....مریم من خواهرتم نمیشه قبلش یه توضیح بدی؟؟؟؟تو که میدونی من از کره ایا متنفرم....مریم...ن..نا امیدم کردی..)) و با عصبانیت هلش دادمو از در خونه بیرون رفتم. سوار تاکسی شدم:((آقا برو رودخانه ی هان..))
چند ساعت بعد:
کنار رودخونه ی هان نشسته بودمو و به تصویر خودم تو اب نگاه میکردم. اهی کشیدمو به ماه خیره شدم. چرا باید بی من تصمیم میگرفت؟یاد اخرین حرف بابا افتادم:((دخترم..مراقب خواهرت باش..))این حرف رو وقتی که من پشت در ایستاده بودم و میگریستم به مریم زده بود. گفته بود:((ساحل دختر احساساتی ایه فقط خودشو مغرور و سخت نشون میده...مریم دختر گلم..اون رو به تو میسپارم....یادت باشه...ساحل پیش تو امانتیه..)) اشکامو پاک کردم. نه...من احساسی نیستم. به سمت خونه رفتم. نمیخواستم نگرانم شند. درو زدم. مریم درو باز کرد. با دیدنم سریع بغلم کرد:((دیوونه نمیگی من نگرانت میشم؟اگر اتفاقی برات میوفتاد چی؟نمیگفتی من بی خواهر میشم؟؟؟؟)) اشکاشو پاک کردم:((مهم نیست میدونی که من زود قاط میزنم.)) مهدیس در حالی که داشت کتاب میخوند:((معلومه..)) نگاهی بهش انداختم. پرستو توی جاش نشست:((اممم میگماا...کی قراره برای تست برین؟)) اخمی کردم که مریم اروم گفت:((خب تو تست نده به جات من تست میدم خوبه؟))لبخندی زدمو سرمو تکون دادم.
صبح روز بعد:
من و مهدیس تو ماشین مریم بودیم. داشتم اهنگ گوش میکردم که مریم جلوی کمپانی ای نگه داشت. داخل کمپانی شدیم و بعد هم از اونجا بالا رفتیم. هندز فریم رو تو گوشم گذاشتمو صداشو تا ته بالابردم. یدفه به یکی خوردمو با سر تو بغلش رفتم. تند عقب رفتمو خواستم عذرخواهی کنم که یهو هندزفریم از تو گوشم در اومد که خواستم اونو تو بکنم که پسره گفت:((خانم لطفا مراقب باشین..))صداش....اینقدر نرم بود که...یهو سرمو بلند کردم. این یه پسر کره ای بود من از کره ایا متنفر بودم. چرا ضربان قلبم اینطور بالا میرفت؟ یه نگاه بهم کرد:((حالتون خوبه؟)) تند نگامو ازش گرفتم که یدفه صدای مریمو شنیدم:((اوه هیون جونگ شی...سلام.)) هیون جونگ شی یه لبخند زد:((سلام خانم طراح..اینا کسایی هستن که قراره تست بدن؟)) تند عقب رفتمو بازوی مهدیسو کشیدم. باهم داخل اتاق تمرین شدیم. گوشه ی سالن ایستادم و با موبایلم مشغول بازی انگری برد شدم. مهدیس با بی حوصلگی گفت:((اه اینارو باش....چه شادن..)) یهو سنگینی نگاه هارو حس کردم. سرمو بالا بردم که یکی ازون کره ایا گفت:((شما دوتا نقش مترسک رو بازی میکنین؟؟؟)) اهی کشیدم:(((فارسی)خدا شفات بده..))مهدیس نخودی خندید که اون پسر گفت:((یا به چی میخندی؟)) که مهدیس خیلی بی تفاوت سرشو بالا اورد تا حرف بزنه که نگاهش تو نگاه پسره گره خورد و به تته پته افتاد:((ام..من...خب من.....))اینم پاک خل شد رفت. خواستم کناری برم که با سر تو سینه ی یکی خوردمو تند عقب رفتم. هیون جونگ شی نگام کرد و باز همون حس عجیب...انگاری ضربان قلبم بدجور بالا رفته بود و البته یه چیزی...حالم یجوری بود. یدفه خندید:((مثل اینکه شما عینک نیاز داری اخه هی تو هیکل من بدبخت میرین..)) نگاهی بهش انداختم:((حواسم نبود..)) و بعد رومو اونور کردم.بعد از تمرین رقص اینا داخل خونه شدیم. کناری نشسته بودمو به  حس عجیب و ضربان قلب بالام فکر میکردم که مارال جیغ کنون اومد:((من عاشق شدممممممم...اخه عاشقشدممممممم...چرا عشق شدم؟؟؟والا عاشق شدمممممممم..)) جیغ زدم:((خفه شو دیگه با اون صدای نکره ات..)) که دخترا خندیدن و مارال با لب و لوچه ی اویزون نشست. یهو دستشو رو قلبش گذاشت:((بچه ها من عاشق شدم.))همه با هم:((باز چیه؟؟؟)) مارال نگاهمون کرد و نشست و گفت:((جدی میگم.))همه به قیافه ی جدیش خیره شدیم. اروم سرشو پایین انداخت:((من از کیوجونگ شی خوشم میاد.)) با این حرفش یهو همه خندیدیم. که مریم گفت:((ای شیطون..)) نگار با بالشت تو سر مارال زد و کلی خندیدیم که نگار گفت:((خب اینکه معلومه مثلا منم خیلی خیلی از یونگ سنگ شی خوشم میاااااااااد...))با این حرفش همه باهم:((اوووووووووووو...)) که یدفه گفتم:((ولی بچه ها....اگر یه حس عجیبی نسبت به یکی داشته باشی و با دیدنش هول شی و ضربان قلبت بالا بره....یعنی چی؟؟؟)) دخترا باهم:((عــشـــــــــــق..))که به فکر فرو رفتم. یعنی حسم به هیون جونگ شی عشق بود؟واقعا؟؟؟؟خواستم تا با دخترا در میون بذارم که مریم اروم گفت:((فکر کنم منم این حسو به هیون جونگ دارم.)) با این حرف دخترا سر شوخی و خنده رو باز کردند اما حالم بد شده بود. از جام بلند شدم:((من....یکم کار دارم میرم تو اتاقم.)) داخل اتاقم شدمو درو قفل کردم. به پشت در تکیه دادمو به حرف مریم فکر کردم:((من این حسو نسبت به هیون جونگ دارم.))پس..یعنی...چشمامو بستم که ناگهان صدای هورای دخترا رو شنیدم. تند درو باز کردمو بیرون اومدم. با حرص داد زدم:((چتونه؟؟؟؟چرا هوار میکشین؟)) که نگار گفت:((از زیر زبون مریم حرف کشیدیم...خانم ساحل ابجیتون هیون جونگو ب.وسیده..اونم دوماه پیش..)) با این حرف مریم سرخ شد و من...وا رفتم. یه لبخند اجباری زدم:((هه...چه خوب...))که مریم خندید و داد زد:((چتونه؟مسخره بازی رو بس کنین...))ناگهان صدای زنگ گوشیش در اومد که اونو برداشت که یهو مارال جیغ زد:((بچه ها هیونههههههههه..)) با این حرف همه تند خم شدند که دستمو رو قلبم گذاشتم. عاشق نشدمو نشدم تا اینکه عاشق یه کره ای شدم. همون لحظه ای هم که عاشقش شدم فهمیدم که خواهرم دیوونه شه!!!حرف نداشت....اروم خندیدم...از همون موقع شد که خنده های من تصنعی شدند و عشق دیگران...واقعی!!!
سه ماه گذشت....مثل برق و باد....تو این سه ماه من تو دار تر و گوشه گیر تر میشدم و عشق اونا پیشرفته تر...تو این سه ماه اتش عشقم بیشتر و بیشتر میشد و شعله های عشق اونا سوزان تر...تنها کسی که از درون من خبر داشت جرالد بود. اون تنها کسی بود که میدونست و به روم نمیورد. دیدن خوشحالی مریم باعث میشد منم بخندم. همینطور دیدن خوشحالی هیون جونگ..باالاخره روزی که مریم جشن گرفته بود فرا رسید. اون روز یه پیرهن صورتی پوشیدم و به جشن رفتم. روز تولد مریم بود. مریمو سفت بغل کردمو تولدشو تبریک گفتم. به جمع دخترا رفتیم. حالا نگار با یونگ سنگ و مارالم با کیوجونگ باهم نامزد بودند. مهدیس هم از جونگمین خوشش اومده بود و باهم دوست بودند و پرستو هم دوس دختر جرالد شده بود. دوست دختر هیونگم اسمش یون های(مهشاد)بود. دختر بامزه و صد البته دیوونه ای بود. کلی کارای خنده دار میکرد.وسطای مجلس بود که مریم و هیون جونگ به روی سن رفتن..هیون جونگ لبخندی زد و میکروفون رو گرفت.:((راستش امروز برای من مهمه..برای همین میخوام یه کاری کنم و اون...)) و جلوی مریم زانو زد که همه ی سالن با حیررت نگاه کردند که هیون جونگ یه جعبه از توی کیفش در اورد:((با من ازدواج کن مریم شی..))با این حرف یدفه همه سالن شروع به دست زدن کردند که مریم با ذوق دستاشو جلو دهنش گذاشت:((وای باورم نمیشه..هیون ...تو..)) که جیغی زد و تند هیون جونگو بغل کرد:((وای قبوله...قبوله...ممنونم...ممنونم..)) چشمامو بستمو قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد. جرالد دستمو گرفت:((حالت خوبه ساحل؟)) یه لبخند دردناک زدم:((آره..خوبم....خوبم...عروسیه خواهرمهههههههه....هه...خواهرم داره عروسی میکنه...خواهر دور دونه ام...خواهر گلم..)) و اروم گفتم:((از طرف من بهشون تبریک بگو..جو اینجا برام سنگینه..)) و تند به سمت در سالن دویدمو از در بیرون رفتم. خیلی سخت بود.چشمامو بستم.ازدواج اونا!!ازدواج عشقم و خواهرم!خیلی قشنگ میشد. اون دوتا دیوونه ی هم بودن....بازوهامو اروم مالوندم. سردم شده بود.. ناگهان یه ماشین جلوم نگه داشت. خواستم رد بشم که صداشو شنیدم:((سااحل شی..)) سرمو برگردوندم و به هیون جونگ شی خیره شدم. با دیدنش هول شدم:((ااا شما اینجا...چ.چیزی شده؟))
-نه راستش داشتم به طرف خونه میرفتم. میخوای برسونمت؟
لحن خودمونی!!!یه لبخند زدم:((نه ممنونم..))
-بهتره مخالفت نکنی در هرحال از این به بعد خواهر زنم محسوب میشی...
نگام بهش افتاد. جلو اشکامو گرفتمو خندیدم:((اوه شما درست میگین..))و بعد جلوی ماشین سوار شدم:((ممنونم که این لطفو میکنین..))
-خواهش میکنم....
 و بعد بخاری رو روشن کرد و نگاهی به من انداخت. از پنجره به بیرون خیره شدم. زیر لب اهنگی رو زمزمه کردم. در حال زمزمه بودم که ناگهان گفت:((ببخشید ولی شما واقعا خواهر مریمی اخه خیلی قیافه هاتون فرق داره!)) نگاهی بهش انداختم. لبخند غمگینی زدم:((راستش از یه پدریم ولی مادرامون یکی نیستن..مامان اون به رحمت خدا از دنیا رفت و بابا بعد از دو سال با مامان من که یه زن ایتالیایی بود ازدواج کرد. من قیافم کاملا به مادرم رفته..البته جز لبای کشیده و بینی ام.))نگاهی بهم انداخت:((که اینطور..))ناگهان از دهنم بیرون پرید:((دوستش داری؟))
-کی رو؟
-مریمو؟!
-اوهوم...دیوونه شم...
-میشه بهم یه قولی بدی؟
-بگو...
-قول بده همیشه پیشش باشی و خوشبختش کنی قول میدی؟؟؟
-اوهوم......قسم میخورم..
لبخندی اندوهگین زدمو نگاهش کردم. خوب شد که اون برای مریم بود. اینطوری منم شاد میبودم. از پنجره به بیرون نگاه کردم که اروم گفت:((رسیدیم.)) سرمو به علامت تشکر خم کردمو بعد از خدافظی به سمت خونه رفتم. داخل شدمو درو باز نگه داشتمو از لای در به ماشینش که میرفت نگاه کردم.چشمامو بستم. اروم گفتم:((خیلی سخته......تحملش..)) روز عروسی نیز فرا رسید. توی روز عروسی برای سفر به پاریس بلیط داشتم. بلیطم رو برداشتم و کادوی مریم رو توی کیف مهدیس به همراه یه نامه ی خدافظی گذاشتم. علاقه ای به رفتن به عروسی نداشتم. نمیخواستم خوشحالیشونو بهشون زهر کنم.از اونجا یه راست رفتم فرودگاه...داخل هواپیما شدم. کناری نشستم که با دیدن شخص کناریم داد زدم:((احسان تو؟؟؟)) احسان پسر عمم بود. احسان با دیدنم متعجب نگام کرد:((اوه....ساحل تویی؟؟؟واو چه خوشگل شدی؟؟داری به پاریس میری؟؟
-بنظرت  غیر اینه؟؟؟
 و بعد از حرف زدن باهم و خوابیدن و....به پاریس رسیدیم. امیدوار بودم ناراحت نشده باشه. از ته دل براشون ارزوی خوشبختی کردمو از همونجا بود که دیگه ندیدمشون...
دو سال بعد:
به سمت در دویدم. حرفای جولیت دوس دختر احسان تو ذهنم میچرخید:((یکی اومده دنبالت..)) یعنی کی بود؟ به سمت در رفتمو با دیدن هیون جونگ شی بهت زده نگاهش کردم. نگاهی بهم کرد و به سمتم اومد..اروم گفت:((چرا این چند وقت رفتی؟)) نگاهی بهش انداختم. صورتش لاغر تر شده بود.مریض بود انگار!حال خوشی نداشت. دستمو کشید:((باید بریم.)) دستمو کشیدم:((من نمیام اقای کیم.)) که سرم داد کشید:((میدونی چقدر مریم دنبالت گشت؟؟؟خواهرت تو بستر مرگه میفهمی؟؟؟ارزوش دیدن توئه...تو!!!تویی که ولش کردی و رفتی!!!)) نگاهی بهش انداختم. هضم حرفاش راحت نبود. اصلا قابل هضم نبود. خواهر...بستر مرگ....بدون جمع کردن چمدونم فقط کیفمو برداشتم. برای برگشت بلیط گرفتیمو برگشتیم.کره.....جایی که بدبختیای من توش شروع شده بود. بعد دیدن مریم تو اون حالت دیگه نای حرف زدن نداشتم. بغض کرده بودم. ضحه میزدم. مریم با لبخند نگام میکرد. هیون جونگ شی دستشو گرفته بود و باهاش حرف میزد. مریم.....سرطان داشت...سرطانش پیشرفته شده بود...سرطان معده!نگاهی بهش انداختم. لبخندی ضعیف زد:((ببخشید که نتونستم ازت مراقبت کنم ساحل..)) اشکام بیشتر و بیشتر شدند:((مریمممممم...توروخدا بگو خوابه...بگو خوب میشی..)) که خنده ای ضعیف کرد و اروم به هیون جونگ شی نگاه کرد:((هیون ..بهم قول بده در نبود من مراقب خواهرم باشی..))هیون جونگ با چشمای به اشک نشسته:((مریم این حرفارو نزن..من..بدون تو نمیتونم دووم بیارم..خانمم مراقبشم همیشه مراقبشم فقط طاقت بیار...خواهش میکنم طاقت بیار..)) که مریم اروم دستمو گرفت و تو دست هیون جونگ شی قرار داد که باعث شد چشمام گشاد شه...با تعجب نگاهش کردم که اروم گفت:((بعد مرگ من..با ساحل ازدواج کن..این تنها خواسته ی م..منه..)) که جیغ زدم:((چی میگی؟؟؟منظورت چیه؟من غیر تو کیو دارم؟ مریم...مریم جوابمو بده...)) ولی...دیگه دیر شده بود..مریم رفته بود....به اون دور دورا و حالا من بودم با یه ازدواج اجباری با هیون جونگ...ازدواجی که شاید عشقم قانونا برای من میشد اما قلبا..ازم متنفر بود!
*********************************************************************
این از قسمت اولش چطوره؟؟؟
سئوالات:
1-توصیف شخصیت ساحل؟؟؟
2-توصیف شخصیت مریم؟؟؟
3-بنظرتون هیون جونگ با مرگ مریم کنار میاد؟؟؟
4-در اینده چه اتفاقی برای اونا میوفته؟؟؟یعنی هیون جونگ با ساحل چطور رفتار خواهد کرد؟؟
آنچه خواهید خواند:
پشتشو بهم کرد که اداشو در اوردم.
با ترس گفتم:((هیون جونگ من میترسم..))
بغض کردم:((م..مریم عاشق بچه ها بود..))
سرشو جلو اورد و گفت:((انتظار داری مثل زنم باهات رفتار کنم؟؟؟))
**************************************************فعلا باباییی






نوع مطلب : short stories، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 شهریور 1392 03:42 ب.ظ
جیییغغغ
خییللییی داستان جالبی به نظر نیاد من یکی مه منتظر ادامشم
به نظرم یکم زود پیشرفتی داستانو خودت اینطوری فکر نمیکنی اونی?
شخصیت ساحل واقعااحساساتی بود و بیشتر از هیون خواهرش رو دوست داشت ولی به نظرم نرفتن به عروسیش حالا یه چیزی ولی قطع رابطه کلی با خواهرش خییلییی زیاده روی بود برای همین یکم به خود خواه بودنش شک دارم
شخصیت ساحل به نظرم میدونست که خواهرش هیون رو دوست داره اما خودش رو نمیتونست نادیده بگیره ولی با این حال خواهرش رو خیلیییی دوست داشت چون بازم اخرین کاری که کرد رو همه نمیتونن بکن و به عشقشون بگن با کس دیگه ای باشه اما مریم به خاطر علاقه زیاد به خواهرش این کار رو کرد ولی به نظرم یه جورایی هم خواهرش رو داشت با این کار تنبیه هم میکرد
هیون قطعا اولش با مرگ مریم کنار نمیاد ولی به مورور زمان تحمل براش راحت تر میشه
خبب این سوال رو خودت با انچه در اینده خواهید دید تقلب رسوندی مطمعا با تمامی کارا و محبتای ساحل مخالفت میکنه ولی از ترفی هم به خاطر قولی که به مریم داده از ساحل مراقبت میکنه و هواش رو داره
اونی میشه این داستانت رو ادامه بدی چون به نظرم داستانت موضوع خیییلییی خوبی داره و حیفه که تو دو قسمت کارو تموم کنی
اوه اوه مریم مگان فاکس بوده خوب معلومه هیون اونو انتخاب میکنه نه اما واتسون اونی اسمش اما واتسون بود درسته?
منتظر ادامش هستم
کیم جاندی سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
امممممم باشه زودی میذارم راستی من الان از تو کیش دارم نظرتو جواب میدمااااااا خخخخخخخخخ
اوهوم میدونمممممممممممممم خلاصش کردم..خخخخ
یکم؟؟؟؟کلا خودخواهه خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
اوهوممممممممممممممممممم بله بلههههههه واقعنیییییییییییییییی اهه اهه خخخخخ
اره اونم هیون جونگی که من میشناسم خخخخخ
اوهومممم
باشههههههههههههههههههههههه چون تو میگییی امممممممممم هفت قسمتش میکنم خوبه؟؟؟؟؟
اممم نه نه مریم مگان اکس نیست شاید تو این عکسه شبیهش باشه ولی این دختره که مریمه یه مدل ایرانیه خیلی نازه اسمشم المیرا علی زادست...
باشههه
دوشنبه 4 شهریور 1392 04:15 ب.ظ
خوخشل بود نذاریمون تو خماریا زودی ادامشو بذار
کیم جاندی باشه
دوشنبه 4 شهریور 1392 02:43 ب.ظ
سلااام کیمی خوبی؟ چه خبر؟ ببخشید پرویی ولی نوشتی ؟ اگه وقت نداری اشکال نداره
کیم جاندی لیلی واقعا ببخشید سرم خیلی شلوغه......ببین تو اگر حالشو داری بنویس ولی اگر نداری بذار من بعد مسافرت برات مینویسم...هرجای دیگه اش هم کمک خواستی بهم بگو....پررویی چیه بابا؟؟؟بدم میاد از تعارف کردنو اینا ها...کلا من ادم رکی هستم اگر نمیخواستم بنویسم قبول نمیکردم فهمیدی؟؟؟پس بهتره اینطوری نکنی....ببین خودت تا جایی که میتونی بنویس من شنبه که از مسافرت اومدم بهت کمک هم میکنم.
یکشنبه 3 شهریور 1392 03:05 ب.ظ
خیلی خوشم اومد مرسییییییییی
کیم جاندی خواهشششششششششش
یکشنبه 3 شهریور 1392 02:49 ب.ظ
ببخشید کیمی اگه برات سخته نمی خواد بنویسی من واقعا خیلی خجالت زده ام واقعا پرویی کردم که گفتم تو بنویسی
کیم جاندی نه سخت نیست ولی الان میرم استخر نمیتونم بنویسم ولی امشب برات مینویسمش.....
یکشنبه 3 شهریور 1392 01:19 ب.ظ
کیمی میای وبلاگ من نویسنده شی؟ تازه ساختمش اینم ادرسشه که بالا است
کیم جاندی اوه وقت که شد حتما...
یکشنبه 3 شهریور 1392 01:18 ب.ظ
کیمی هستی؟؟
کیم جاندی سلام اره الان هستم.
یکشنبه 3 شهریور 1392 04:43 ق.ظ
دستت درد نکنه واقعا خسته نباشی مممممنون
کیم جاندی خواهش میکنم اری نکردم تعارف تیکه پاره نکن خخخخ من برم بخوابم خخ بای
یکشنبه 3 شهریور 1392 04:36 ق.ظ
الان یه بار دیگه خوندم واقعا کارت درسته دمت گرمم عالی بود قسمت 12 چقدرشو نوشتی؟
کیم جاندی خیلی کم فردا اونو هم مینویسم.
یکشنبه 3 شهریور 1392 04:20 ق.ظ
نه کافی بود من خودمم کم می نوشتم

خواهرم میگه واقعا خیلی از خود گذشتگی کردی که این داستان رو نوشتی اخه خواهرم هم داستان مینویسه ولی زیر بار این داستانم نرفت گفت خیلی پیچید است وقتی بهش گفتم تو برام نوشتی گفت واقعا خیلی بامرامه و دمش گرم
کیم جاندی خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ کلا تو داستان مخم کار میکنه تو بقیه چیزا کم میارم نگران نباش خخخخخ
یکشنبه 3 شهریور 1392 04:09 ق.ظ
عالییییی بود

بیچاره جونگ مین اینجوری که سر دو روز دیونه میشه

ولی باحال بود دستت درد نکنه

این کل 11 بود دیگه یا 12 رو هم فرستادی؟
کیم جاندی نهههههههههه فقط کل یازده بود...میترسیدم کم باشه..
کم بود؟؟
یکشنبه 3 شهریور 1392 03:54 ق.ظ
دستت درد نکنه رسید
کیم جاندی میدونم برو بخونش زود باش
یکشنبه 3 شهریور 1392 03:45 ق.ظ
کیمی برام باز نمی کنه میشه همینجوری بفرستی نوشته هاتو توی میلم
کیم جاندی اها باشه همینطوری میفرستم صبر کن
یکشنبه 3 شهریور 1392 03:40 ق.ظ
مممممنون رسید بهم واقعااا مممنون خسته نباشییییی
کیم جاندی خواهش میشه زود بخونش نظرتو راجع بهش بهم بگو
یکشنبه 3 شهریور 1392 03:34 ق.ظ
وای خیلی خوشحالم زود بفرست کیمی جون
کیم جاندی هاه؟؟؟باشه...
یکشنبه 3 شهریور 1392 03:18 ق.ظ
عالییییییی بود قسمت بعد رو کی میذاری؟؟؟
کیم جاندی زوووووووووووود یا امشب یا فردا
یکشنبه 3 شهریور 1392 03:18 ق.ظ
مغرور احساساتی و مهربون
مهربون و ساده
باید کنار بیاد چاره ای نداره چون من هستم
اولش سرد بعد عاشق میشه مگه میشه کسی عاشق ساحل نشه
کیم جاندی اوهوم...
واقعا
به به....خیار شور بخرم برات؟؟؟
بشین بابا کسی عاشق هرمیوننه نمیشه ولی عاشق تو...اره خخخخخخخخخخخخخ...
یکشنبه 3 شهریور 1392 03:16 ق.ظ
وااااای مریم مردددددددد



نههههههههههههه

خیلی قشنگ بود
کیم جاندی اوهوممممممممممم
بله بلههه
میدونم.
یکشنبه 3 شهریور 1392 02:04 ق.ظ
وااای ساحل هرمیونه من خیلی از شخصیت این دختر خوشم میاد خیلی خوشگله
کیم جاندی اوهوم منم دوستش دارم برو داستانو بخون خانم
یکشنبه 3 شهریور 1392 02:02 ق.ظ
111111111111

منم تو داستان هستم

بابا ایول به تو خیلی باحالی داستان پشت سر داستان
تو واقعا نویسنده فوق العاده ای افرین
کیم جاندی اره که هستی خخخخخخخ اینو گذاشتم حوصلت سر نره
خخخخخخخخخخخخخ دستم تنده دیگه دست خودم نیست...
میدونم خخخخخخ کوماوو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

I♥SS501